تبليغاتX
گاه نگار آرین و مامان و بابا






















گاه نگار آرین و مامان و بابا

وقتی خیلی خسته هستم میرم ولو می شم رو تخت و با صدای بلند می گم آخییییشششش...هنوز شش به آخر نرسیده آرین خودش رو میندازه رو دلم....گاهی که حوصله داشته باشم باهاش بازی میکنم و اینقد می خندونمش که تو همون حالت غش غش خنده میگه : بسه مامان

گاهی هم که حوصله ندارم چشمام رو می بندم و هیچی نمی گم...تو این مواقع یا با ۲ باز زدن تو سرم می بینه کاری از پیش نمیره و میره واسه خودش یه کم بازی میکنه...یا اینقد منو میزنه تا بلند بشم یا باهاش بازی کنم

دیروز اومده بهم میگه: مامان دس بگی بییم اتاخ

میگم بریم اتاق چیکار کنیم؟

میگه بییم تخت آخیش کنیم.

گاهی هم کنارم می خوابه میگه: جو جو بگو ( قصه جوجو رو بگم)...بعد وقتی شروع میکنم به قصه گفتن تند تند به حالت تایید سرش رو تکون میده و هی میگه : آره ..آره...که من کلییی خندم میگیره از این حالتش و می چلونمش و می بوسمش.

سر اجاق گاز مدام پای منو میگیره و میگه: بغل کن نیگا کنم پزه ( بغلم کن نگاه کنم غذا می پزه)

آرین اصلا نمیشینه تلویزیون نگاه کنه...کلی سی دی هم براش گرفتم و از صبح روشن میکنم...ولی ۲ دقیقه می ایسته و نگاه میکنه و میره....چند روز پیشش شاتفاقی یکی از شعرهای سی دی هاش رو شروع کردم به خوندن دیدم بقیه اش رو میگه!!!!....معلومه با اینکه نگاه نمی کنه ولی صداش رو خوب می شنوه و همه شعرهاش رو بلده!!!!....واقعا تعجب کردم

اسم خودش رو بلده بخونه....هر جا نوشته باشه آرین میگه ...مامان نیگا آیی ین

وقتی کاری رو داره انجام میده همه رو با جزئیات میگه...یعنی کله بنده رو می خوره...مثلا میگم آرین سیب زمینی سرخ کرده رو اونجا گذاشتم رو میزه برو بردار بخور...مراحل رفتنش به این شکله:

سی زیینی رو میزه...صب کن بیم(برم) صندیی(صندلی) بشینم...آها نشستم...سی زیینی بیا بخواام!!!! ...این همه حرف میزنه تا سیب زمینی رو بخوره...اون وسطا هم الکی نمک میزنه مثلا به سیب زمینی و توضیح میده...نمک بزم...حالا بخوااام..الکی آب هم میخوره!!!

افعال را تا حدود زیادی درست به کار می بره

یکبار برای سرگرم کردنش یکی از اسباب بازیهاییش که خراب شده بود رو باز کردم...توش یک آرمیچر بود که وقتی دو سرش رو زدم به باطری کار کرد...آرین کلییی خوشش اومده بود و آرمیچر رو به اهای مختلف میزند و می گفت : مامان نیگا صیدا میده....خلاصه از اون روز هر اسباب بازی که میبینه پیچ داره میگه بازش کنم....یعنی شهید شدم از بس بهش گفتم نمیشه....حالا فعلا مثلا پیچ گوشتی گم شده نیستش که بازش کنم...و تا اطلاع ثانوی هم قرار نیست پیدا بشه!!!!

اصلا نمیشه حواسش رو پرت کرد...مثلا ممکنه ۱ ساعت یادش بره چی می خواسته که بهش ندادیم....ولی دوباره یادش می افته و دوباره گیییییر میده اساسی!!!...و من رسم خل میشم و خل شدم

اعتراف میکنم که گاهی خیلی بد دعواش می کنم...چیکار کنم به خدا کم میارم دیگه!

هر صدایی از بیرون می شنوه ۱۰ بار می پرسه: صییدای چیه؟...مثلا میگم صدای دلره مامان....میگه: بغل کن نیگا کنم....و من: ..حالا دلر کجاست نشونش بدم؟؟؟؟؟....منم از این به بعد میگم صدای ماشینه که بعدش بگم ماشینه رفت

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط مامان آرین| |

سلام سلام سلام

سلام وبلاگ  و دوستای وبلاگی عزیزم...امیدوارم هر جا هستید شاد و سلامت و موفق باشید...سال نو مبارک...ایشالا که سال پر خیر و برکتی پیش رو داشته باشید.

خیلیییییییی وقته نیومدم اینجا ....راستش حال و روز خوبی نداشتم...نه از نظر جسمی بلکه روح و روانم خسته بود و درمانده...سال جدید با خبر بسته شدن نا به هنگام پروندمون بعد از ۵ سال انتظار رو شنیدیم و حسابی جا خوردیم و راستش خیلی خیلی تو ذوقمون خورد...اصلا حال و حوضله نداشتم بیام وبلاگ بنویسم یا بخونم...خیلی حالم گرفته بود.

ولی شکر خدا این روزها خیلی بهترم....دارم تلاش میکنم نگرشم را نسبت به زندگی و اتفاقاتی که در اتفاق افتادنش هیچ نقشی ندرایم عوض کنم و طوری دیگه نگاه کنم تا اینقدر زندگی رو زجر آور نکنم برای خودم...بهتر بگم برای هممون...می خوام به خودم یاد بدم که دنیا سیاه و سفید نیست...دنیا همیشه خاکستریه...باید نگرشم رو عوض کنم...خدایا کمکم کن.

از آرین بگم که حسابی شیرین زبون شده و تقریبا خیلی از جملات رو بطور کامل ادا میکنه....قبلا بیشتر وقتها حرفهای ما رو تکرار می کرد ...ولی از ۲۰ ماهگی به بعد کاملا با ما مکالمه میکنه...مثلا می پرسیم: کجا رفته بودی؟....کلی توضیح میده و میگه: رفته دد...تا...س س یه ( سرسره)..نی نی بازی کرد...آقا اومد....خلاصه کلی توضیح میده برامون.

عاشق حرف زدنشم....مخصوصا وقتی تنهایی با خرسیش حرف می زنه و حرفهای ما رو براش تکرار میکنه...مثلا به خرسیش میگه: اونجا نرو...خطره...برکه ( برقه)...بعد میگه آفیین...یعنی من دلم غنج میره واسه اینطوری حرف زدنش

کاملا متوجه می شه وقتی تلفنی با کسی در موردش حرف می زنم و اگه از کاری که کرده تعریف کنم...اون کار رو مدام تکرار میکنه تا توجه من رو جلب کنه.

حسابی شیطنت هاش بیشتر و صد البته پیچیده تر و خطر ناک تر شده..لجبازیهاش داره شروع میشه...و حس مالکیتش داره شکل میگیره مثلا تو پارک توپ یک نی نی رو گرفته بود و بهش نمیداد و میگفت: منه..نخوام بدم .

خیلی خیلی شیرین شده برامون...همچنان دوست داره وقتی بازی میکنه من کنارش باشم حتی اگر باهاش بازی هم نکنم میخواد حتما حضور داشته باشم...و اگر آشپزخانه مشغول کار باشم دقیقا به فاصله نیم متری پشت پای من مشغول بازی میشه.

هنوز پستونک و شیشه میخوره...ولی میخوام پروژه از پستونک گرفتن رو شروع کنم براش....پروژه از جیش گیری رو هم گذاشتم برای بعد از ۲ سالگی ایشالا....میدونید اینقدر من این پروژه ها رو برای خودم بزرگ میکنم...یعنی ذهنم این کار رو میکنه که به نظر کار بسیاااااااااااااار سختی میاد و خیلی میترسم و نگرانم خوب از عهده اش بر نیام!!!

به نظرم آرین داره بزرگ میشه...خیلی این لحظه هاش رو دوست دارم...و خیلی ناراحت میشم که به خاطر ذهن لعنتیم گاهی این لحظات ناب عشق رو از دست میدم.

آره واقعا ذهن خیلی لعنتیه..گاهی همه زندگی من با ذهنیات و موهوماتی پر میشه که اصلا مهم نیستند ...فکرهایی که همش معطوف به آینده ایه که اصلا ازش خبر نداریم...و نمیدونیم قراره چی بشه؟...و این فکر ها و ذهنیات کل لحظات حال من رو از من میگیرند و باعث میشوند که من آن طور که بایسته و شایسته پسرکم هست باهاش رفتار نکنم و بی حوصله و عبوس باشم و آرین کاملا این حس من رو درک میکنه و شروع میکنه به بد رفتاری... بعدش می افتم تو یک سیکل معیوب که وای خدا چرا بچم رو الکی دعوا کردم و بعد دوباره حالم بدتر از قبل می شه وووووو

می خوام صبور تر و متین تر زندگی کنم...خدایا کمکم کن...برام دعا کنید...خیلی زیاد دعا کنید برامون.

 حسن ختام هم چند تا عکس از آرین که عکس گرفتن ازش خیلی  سخته و اصلا یک جا بند نمیشه که بشه ازش عکس گرفت :

عینک عروسکش رو زده به جشمش مثل بابایی

 

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت توسط مامان آرین| |

سال ۹۰میخواد تموم بشه داره حال ما رو جا میاره اساسی...که دیگه غر نزنم و با همه چیزایی که دارم لذت ببرم...یکی از این چیزا که خیلی وقتها ازش غافلیم سلامتیه....واقعا سلامتی خودمون و بچه مون و اطرافیانمون نعمت بزرگیه....این روزها آرین مریض شده....سرما خورده اساسی....این اولین باره که تو این ۲۰ ماه اینطوری سرما خورده... اولین باره آنتی بیوتیک مصرف میکنه....شبها تا صبح ناله میکنه بچم...تند تند نفس میکشه اون هم با دهان باز...بینیش کاملا گرفتست...بعد از خواب بیدار میشه و گریه میکنه....تو خواب اینقدر سرفه میکنه که با گریه بیدار میشه ..منم کلا بیدارم ...این وسطا شاید یه چرتی بزنم...خلاصه خواب هر دومون تکه و پاره است.

روزها هم کلا بی حال و حوصله است و میخواد همش بغل من باشه و سرش رو بذاره رو شانه هایم  و ریز ریز ناله کنه....منم دلم نمی یاد بذارمش زمین...یعنی اگه دلم هم بیاد نمی ره...می چسبه بهم و هی میگه: مامانی پاشو..ب ییم (بریم)....می گم کجا بریم؟..میگه: اوجا...دد

میلش به هی چی نمیکشه...اصلا به غذا لب نمیزنه...به زور شاید یه کم شیر و یه کم آب پرتقال-لیمو شیرین بخوره...نمیشه اصرار کرد میلش نمی کشه طفلی

با بابایی کلی در گیر شدیم و احساس می کنیم تو این سختی بزرگ و صبور می شیم هر دومون ....خدایا شکرت بابت همه داده ها و نداده هات....خدایا سلامتی همه آدمهای خوبی که آزارشون به کسی نمی رسه که مهمترین بخششون بچه های ناز و گل هستش را ازت می خوام....خدایا همه بچه های نازنین را در پناه خودت حفظ کن. آمین

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت توسط مامان آرین| |

پسرم داری زود بزرگ میشی و منم از این دورانت کلی لذت می برم....گاهی که می برمت بیرون با اینکه دمار از روزگارم در میاری ولی خدا رو شکر میکنم که تو رو دارم....بی نهایت دوست دارم عشقم.

آرین این روزها خیلی بلبل زبون شده و مثل طوطی هر چی می گیم رو تکرار می کنه.. .چند تا از لغتهاش که یادم هست رو می نویسم که بعدا از خوندنش لذت ببرم:

نامشت = لاک پشت                   چگا=چنگال             قاشو=قاشق            آس= آدامس

سفه= سفره                             کاکا= کاکائو             لیوا= لیوان               کایا= کاهو

ت وی زو= تلوزیون                       اخات= نمی خوام     چی= کیک و کلید هر دو رو میگه چی

شدس=شکست                       بم تکی= ترکید          بشا= بشقاب          نکاشی= نقاشی

اوکی= همون اوکی خودمونه!!!     ناخاگی= ناخنگیر       قط شد=قطع شده    آفیییی= آفرین

باشی= باشه                            ماخ = خمیر             بخارشی=بخاری       بدو=برو

وقتی هم میخواد کای بکنه که بهش میگیم اون کار رو نکنه...مثلا رفته بالای اسباب بازیش و بهش میگم می افتی ها....میگه باباجان با یک سری حرفهایی که با داد و تکان دادن دستهاش به من میگه!!!

یه توپ دارم قلقلیه رو آخراش رو میگه...میگم بابام به من....آرین میگه: ایدی داد....میگم یه توپ...میگه ققییی داد....خیلی شیرین زبون شده....کلی حظ می کنم از شیرین زبونیهاش

از یک تا ده رو بدون ۷ و ۸ می شمره و آخرش میگه آفیی و واسه خودش دست می زنه...اولین بار که دیدم داره اسباب بازیهاش و بر میداره م یشمره و دیدم تا ۶ درست شمرد ذوق مرگ شدم و بلافاصله عین ندید بدید ا زنگ زدم به بابایی و گفتم بچم تا ۶ رو درست شمرد.

گاهی خیلی لجبازی میکنه ولی تا جایی که بتونم و دادو بیداد راه نندازم با صلابت در برابرش مقاومت می کنم و نمیذارم خواسته های نا بجاش بر آورده بشه....در این مورد با بابایی مشکل دارم مثلا به نظر من اشکالی نداره گاهی بره تو حموم و آب بازی کنه اگه دوست داره من شرایطش رو براش فراهم میکنم ولی بابایی مخالفه....یا مثلا در محدوده ای که براش تعیین میکنم اجازه میدم هر طور که میخواد بازی کنه و مثلا رنگ انگشتی رو هر جایی از محدوده بزنه و بازی کنه... خلاصه کلی بهش حال میدم.

یک روز تمام نخود و لوبیا و عدس و گندم و خلاصه همه رو با هم قاطی کرده بود...یعنی من وقتی دیدم اول هنگ کردم...بعدش خندم گرفت..هیچی دیگه مجبور شدم همه رو بکشم تو جارو چون قابل جدا کردن نبود.

ی مدت همه چی رو پرت میکرد...مخصوصا وقتی آب می خورد لیوانش رو پرت میکرد که در این بین یک لیوان شکست و هی را می رفت می گفت شدس....نچ نچ نچ...وایییی....ادای من رو در می آورد.

خیلی واسم شیرین شده...همه شیرین کاریهاش یادم نیست.

پ.ن: این روزها سخت در گیر کار نقاشی و خانه تکانی و زبان خواندن هستم.

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت توسط مامان آرین| |

بالاخره شاخ واکسن ۱۸ ماهگی شکست و آرین واکسن ۱۸ ماهگی رو هم به خوبی طی کرد...البته ۴-۵ ساعت بعد از واکسن یعنی شب اول خیلی بی قرار بود و تبش خیلی بالا بود...دستش هم خیلی درد میکرد و مثل کوالا حتی یک ثانیه هم از بغل من نیومد پایین و بی حال بود و محکم بهم چسبیده بود....ولی شکر خدا از روز دوم حالش خوب بود و بازی میکرد هر چند یک کمی تب داشت...شب هم سه تایی با بابایی کنار هم خوابیدیم...مثل بعضی شبهای دیگه که بابایی صبحش نمیخواد بره سر کار.

احساس میکنم تعییرات و رشد آرین خیلی به سرعت داره پیش میره...دامنه لغاتش خیلی زیاد شده و همش یادم نیست...خیلی با نمک حرف میزنه.

شلوار...جوراب...کلاه...کاپشن...دگمه...زیپ...کفش رو به خوبی میشناسه و میگه اسماشون رو

به شلوار میگه: شبا...با تشدید روی ب

به کلاه میگه : کو آ...خودش کلاهش رو سرش میکنه...البته کج و کوله!!!....منم تشویقش میکنم.

بعضی از کارهای با نمکش رو مینویسم که بعدا با خوندنش بازم کیف کنم:

رفته بود سر کیف پولم و هر چی پول و کارت و ...تو کیف بود در آورده...بهش گفتم مامان جون پول کثیفه....دیدم خیر به کارش ادامه میده...بی خیال شدم رفتم به کارام برسم...بعد از ظهر که داشتم ظرفها رو میشستم وقتی خواستم ظرف آشغال روی ظرف شویی رو تو سطل آشغال خالی کنم دیدم : همه پولها رو مچاله کرده و بعضیهاش رو هم پاره کرده ریخته تو سطل آشغال.....آخه بهش گفته بودم پول کثیفه...کلی خندیدم.

پشت لب تاب میشینه و دقیقا مثل ما دستش رو میذاره روی جای موس و انگشت اشارش رو به حالت کلیک کردن میزنه....خیلی خوشم میاد از این کارش...بعد بعضی وقتها شانسی اینقد کلید میزنه که ی آهنگی رو  روشن میکنه...بدو بدو میادبهم میگه: نا نا اوشن...یعنی نانای روشن شده!!!

هد ست رو بر میداره و مثل بابایی که با عمو ویدئو چت میکنه میندازه دور گردنش و میگه: عما..سدا...خویی؟...کدایی؟...و یک سری حرفای نا مشخص میزنه و وسطاش هم الکی میخنده...یعنی دلم میخواد قورتش بدم این کارها رو میکنه...البته وقتی ۵۰ بار لب تاب و خاموش و روشن میکنه کلی حرص میخورم.

بلده در دی وی دی رو باز کنه..توش سی دی بذاره(لغت سی دی رو هم خیلی با نمک میگه مثل آدم آهنی)...که البته اکثر مواقع سی دی رو بر عکس میذاره...بعد با فشار هولش میده تو و دکمه پلی رو میزنه...جالبه که میدونه با کدوم دکمه پلی میشه..البته خودم یادش دادم ولی فکر نمی کردم یادش بمونه.....روزی ۵-۶ بار پشت کنترل ها رو باز میکنه...باطریشون رو در میاره و دوباره میذاره سر جاشون...بیشتر مواقع درست هم جا میزنه.

دمپاییهاش رو بر عکس پاش میکنه....وقتی ی کاری رو با دقت انجام میده لبهاش غنچه میشه...خیلی خوردنی میشه وقتی اینطوریه و نگاهش میکنم....گاهی هم به من نگاه میکنه ببینه حواسم هست بهش...منم وانمود میکنم دارم کارم رو میکنم و اونم ادامه میده با لبای غنچه....در همین حین اگه مثلا اسباب بازیش گیر کنه...یا نتونه کاری که میخواد رو انجام بده ...میگه: ای بابا...بعد جیغ و هوار راه میندازه...به نظرم کم صبره!!!...ای بابا گفتنش خیلی با مزست.

یک موضوع خیلی جالب در مورد آرین اینه که علاقه وافری داره انگشتش رو تو سوراخ اسباب بازیهاش کنه...و گاهی قطعه های یک اسباب بازی رو اینقدر جدا میکنه تا قطعه ای سوراخی اندازه انگشتش داشته باشه..بعد انگشتش رو میکنه تو و میگه:سدا..سدا( سلام سلام) ...گاهی هم اصلا اجازه نمیده از انگشتش خارجش کنیم ...انگار آرامشی داره...بعضی وقتها با همون انگشت فرو رفته در مثلا لوله خودکار می خوابه و وقتی موقع خواب از انگشتش در میارم اون شیی رو پوپ صدا میده.

بهش میگم آرین مثلا:مامان مراقب خودت باش...آرین جان رو میزی رو نکش..یا هر جمله دیگه ای بعد میگم: باشه؟...میگه: باشه...میگم: آفرین...اونم به من میگه: آفیییین( با تشدید روی ف).

از هر جایی که بشه رفت بالا...حتما بالا میره و گاهی به سختی بالا میره می ایسته و میگه: دو..سه...بعد مثلا جفت پا می پره...یکی از پاهاش رو زودتر میذاره پایین...البته جون دوسته و اگه ارتفاع از حدی براش بیشتر باشه ...جیغ و داد میکنه و ۱۰۰ بار میگه : ماما..ایا( مامان بیا)...که من برم دستش رو بگیرم و کمکش کنم تا بپره...و البته این کار چندین بار باید تکرار بشه تا راضی بشه بنده برم پی کارم.

تازگی یاد گرفته هر چی بهش میگیم دستش رو محکم به حالت رد کردن تکان میده و میگه: اٍخا...یعنی نمیخوام...بعضی وفتها هم قهر میکنه.... مدل قهر کردنش اینطوریه که رو زمین دمر میخوابه و پاهاش رو از پشت میاره بالا و لج می گیره...منم اصلا تحویلش نمی گیرم...و به آرومی سعی می کنم حواسش رو به چیز دیگه ای جلب کنم.

شعر توپ سفیدم رو که میخوننم براش...وسطاش داد میزنه: هی..هی...مثلا با من همراهی میکنه!!!

بیرون بردنش خیلی سخت شده...هر طرف که دوست داره میره...یک دفعه می ایسته و نمی خواد بیاد...انگار استقلالش رو به رخم میکشه...انگار میخواد بگه من همیشه تابع تو نیستم...تا جایی که بتونم و جای خطرناکی نخواد بره سعی میکنم به استقلالش احترام بذارم...می ایستم و نگاهش میکنم که با سرعت و بدو بدو کنان از من دور میشه...گاهی میخوره زمین و دوباره بلند میشه...بعدش دوباره بدو بدو بر میگرده به سمتم و دستش رو درازه میکنه به سمتم و میگه: دس...یعنی دستم و بگیر با هم بریم.

پ.ن: آرین معنی پی پی رو به خوبی میدونه و گاهی قبل از اینکه پی پی کنه اعلام میکنه...اکثرا بعدش میگه...ولی معنی ج.ی.ش رو نمیدونه هنوز....به نظر مامانها الان زوده واسه از پمپرز گرفتنش؟...از کی شروع بشه خوبه؟

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت توسط مامان آرین| |

انگار من و آسمون دلمون مثل هم شده...حالا که دلم گرفته است آسمون هم گرفته است...گاهی آفتاب میاد ولی دوباره میره و آسمون میشه مثل من... منم گاهی که آرین می خنده می خندم ولی دوباره دلم می گیره.

گاهی خیلی به مامانهایی که مامان مهربونی دارند که بچشون رو براشون نگه داره غبطه میخورم.

گاهی دلم می خواست اینقد تنها نبودم !!! کسی رو داشتم که بهش تکیه کنم و آرین رو میذاشتم از صبح تا شب پیشش... بدون اینکه دل شوره بگیرم...اینقد تنها نبودم که می تونستم هر روز رو جایی باشم ...جایی که خودم و بچم راحت باشیم.

گاهی دلم میخواد ساعتها بشینم و به دیوار زل بزنم و برم تو رویا و دلم واسه ناهار و شام و خوراک بچه وووو شور نزنه.

گاهی دلم میخواد آرین اینقدر زیاد بهم آویزون نباشه و بره واسه خودش بازی کنه...دلم میخواد وقتی خوابش میگیره خودش بره بخوابه...دلم می خواد تنها باشم!!!!!

گاهی دلم میخواد برگردم سر کار.

گاهی دلم میخواد زبان بخونم بدون دغدغه.

گاهی دلم میخواد میتونستم تو خونه نقاشیهام رو از اول تا آخر بکشم بدون اینکه وسطش ۱۰۰۰ بار برم و بیام و با بچه بازی کنم و آخرش کلا بیخیال بشم.

گاهی دلم میخواد اینقدر به فکر کامل بودنم نباشم و اللی تللی بگذرونم.

گاهی دلم میخواد دلم رو یک دل می کردم و اینقد از مهد گذاشتن آرین ترس تو دلم نداشتم.

گاهی خیلی خسته ام...خیلی.

گاهی دلم میخواد گریه کنم!

همه این گاهی ها باعث میشه گاهی اون روی سگم حسابی بالا بیاد و گاهی چنان عربده هایی سر آرین میکشم که خودم هم می ترسم!!!! طفلی بچم....بعدش کلی دلم واسه بچم می سوزه که آخه این طفلی چه گناهی کرده...دوباره می افتم رو دور احساس گناه و دوباره عصبی میشم و دوباره سگ میشم...خلاصه رو یک دور تسلسل سگی طی می کنم.

نمیدونم چه باید بکنم...خیلی سرگردونم...خدایا دریابم...خدایا حرفهایی که این موقعها میزنم رو جدی نگیری ها...چاکرتم دیگه حوصله جدی گرفتن تو رو ندارم قربونت..کمکم کن.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت توسط مامان آرین| |

مامانی عاشق غش غش خندیدنت تو خوابم

مامانی عاشق تشخیص دادن ماشی و موتو اتوس ات هستم.

مامانی خیلی دوست دارم

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت توسط مامان آرین| |

آرین یاد گرفته لغات دو بخشی رو کامل میگه و گاهی جمله هم میگه.

لغات جدید آرین:

بیزای= بریز...این لغتش رو خیلی خوشم میاد...ظرف به به اش که تموم میشه میاره میده دست من و میگه بیزای

گوشی

باتی=باتری

شوکو= شکلات

بوچ= این لغت رو وقتی می خواد مثلا کسی رو نازش کنه استفاده میکنه....من خیلی این لغتش رو دوست دارم و حالتش و قیافش وقتی میگه بوچ خیلی واسم دوست داشتنیه

ماشی= ماشین....ماهی....

ناخا= نمیخوام

بسی=بسه..وقتی آب میخوره و دیگه نمیخواد سرش رو کج می کنه و میگه بسی.

 

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت توسط مامان آرین| |

چند وقتی بابایی لب تاپ رو با خودش می برد و نتونستم از آرین بنویسم...الان اومدم اونهایی که یادم مونده رو بنویسم :

تمام اجزا صورتش، سر، دست، پا، دل ، زبان و دندونهاش رو بلده.

چشمک میزنه و هم زمان دوتا چشماش رو می بنده و باز می کنه.

بوس میکنه و بوس میفرسته.

دسته جارو برقی رو حتما باید خودش بگیره و رو فرش بکشه و وقتی زورش نمیرسه داد و بیداد راه میندازه.

گوشی تلفن رو میذاره رو گوشش و میگه: کداییییی؟ ( کجاییی)

سوار ماشین میشیم یا ماشین رو بیرون میبینه یا وقتی ماشین اسباب بازیش رو جلو عقب میبره و وقتی سوار موتورش میشه و پا میزنه و میبردش جلو میگه: ماشی...قا قا..بی بی

یه مسواک داره که بهش گفتیم باید باهاش دندوناش رو مسواک بزنه میکنه تو دهنش و گازش میگیره...چند روز پیش دیدم داره با مسواک موهاش رو شونه میکنه...میگم بهش مامان جان با مسواک دندونها رو می شورند...دیدم رفته بدو از تو اتاق برس رو آورده و مسواک رو داده دست من...منظورش اینه بود که میدونه باید با برس موهاش رو شونه کنه.

آب که از دوش حمام میاد همراه با آب از خودش صدا در میاره میگه: بیششششش....وقتی هم ازش می پرسیم آب تو حموم چطوری میشه؟...2 تا دستاش رو مشت میکنه میبره بالای سرش و میگه: بیشششش...بعدش دست میذاره رو سرش میگه: خی..خی...منظورش اینه که سرش خیس میشه.

ی مدتی گیر داده بود در یخچال روباز میکرد و میخواست از طبقاتش بره بالا...که با قاطعیت و چسب و این کارها از سرش انداختم...خیلی در برابر گریه هاش مقاومت کردم.

یه عروسک خرسی داره که خیلی دوستش داره ...مثل ما که صدامون رو نازک میکنیم ، آرین هم صداش رو نازک میکنه میگه: خسیی ( خرسی)...بعد بغلش میکنه و با خودش همه جا می بردش.....وقتی هم می خواد بره بخوابه با خرسی بای بای میکنه.

وقتی قهر میکنه یه پاش رو می بره بالا و محکم میزنه زمین و سرش رو کج میکنه و میره اینور و اونور...من اینقدر خوشم میاد از این مدل قهر کردنش...قربونت بشم الهیی.

عاشق پوست کردن نارنگیه و بعدش آب لمبو کردنشون و بعدش خوردن!!!!

میاد من رو هل میده میگه :ماما...پاشی ( مامان پاشو)....میگم پاشم چی کار کنم؟....دستاش رو باز میکنه  میگه: ببل ( یعنی بغلم کن).

وقتی از خواب بیدار میشه میگه: س و محکم سرش رو میاره پایی...یعنی سلام میکنه.

مفهوم آره و اینکه کجا باید بکار ببردش رو کاملا میدونه....مثلا میگم شیر میخوای مامان...محکم سرش رو میاره پایین و میگه: آده

ازش بپرسیم بابا کجا رفته میدوه پشت در خونه و میگه: بابا..دد..کا (بابا رفته ددر سر کار).

تو تلویزیون ی فیل دیده...دیدم بدو رفت تو اتاقش فیلش رو آورده میده به من.

ی چیز جالبی که تو آرین وجود داره و فکر میکنم از من و باباش گرفته (متاسفانه) اینه که وسواس داره...مثلا تو سطل مربوط به لوگوهای خانه سازیش اگه اسباب بازی دیگه ای بریزیم فوری میندازدش بیرون و فقط لوگوهای خونه سازیش رو توش میذاره...من چند بار امتحانی چیزای دیگه ریختم هر چند بار خالیش کرد و لوگوهاش رو ریخت توش...یا مثلا وقتی چیزی میخوره و میریزه هزار بار میگه: ایخ ..ایخ ...(ریخت)...و تا من با دستمال پاکش نکنم همونطور دستاش رو بالا میگیره ...نمیدونم چطوری اینجور وسواس ها رو ازش دور کنم. البته میدونم اول باید خودم رو اصلاح کنم!!!

صدای پیشی: م..م ..م که همراه این صدا انگشتای کوچولوش رو باز و بسته میکنه...صدای هاپو: ها..ها...صدای گاو...مااااا...صدای جوجو: جی جی...صدای قورباغه: قو..قو....صدای ببعی: با...با !!!!...صدای زنبوره: بیییز...بعدش هم خودش رو قلقلک میده آخه بعضی وقتها میاد بهم میچسبه واسش قصه میگم که داشتم میرفتم دیدم :اااا یه عالمه عسل ی جاییییه ..بعد دیدم زنبورا اومدن سراغش و میگن: ویز...ویز..ویز..و قلقلکش میدم...خیلی با دقت قصه رو گوش میده و و از وسطاش هی میگه:بیز...بیز

یه توپ دارم قلقلیه رو میخونم...دهنش رو با من تکون میده و بعضی جاهاش رو میگه...آبیه....وقتی میگم نمیدونی تا کجا میره و سرم رو تکان میدم آرین هم سرش رو تکان  میده..این تکنیک مخصوصا هنگام عوض کردن پمپرزش خیلی خوب جواب میده و آروم میشه تا ببندمش.

وقتی پی پی میکنه و کارش تموم میشه...میره پشت در حموم و میگه...شو..شو...یعنی بریم من رو بشور!!!!

از صندلی میز ناهار خوری میره بالا و میشینه رو صندلی ...بعد وایمیسته که بره بالای میز...خدا رحم کنه هنوز درست پاش نمیرسه

نشیمنهای روی مبل رو بر میداره میذاره زمین از رو یکیش میره رو یکی دیگه و بعد میگه:دو..سه و میپره مثلا!!!!

عاشق نانای کردنه و تازگیهای علاوه بر اینکه پاهاش رو تند تند میزنه زمین...دستهاش رو هم قر میده....آخه پسر اینقده قرتی؟!!!

وقتی از دستش حرص میخورم بهش میگم آرین برو پی کارت وگرنه جیغ میزنم سرت گریه کنی ها...اونم می گه: جیییییی...دستش رو میذاره رو صورتش و میگه اوووو( یعنی داره گریه میکنه).

و اینکه آرین داره از عقب دندون در میاره...یعنی جلو 4 تا دندون داره بعدش چند تا خالیه و دندونهای کرسی از بالاش 2 تا در آومده  و دو تا کرسی پایینش هم داره در میاد!!!...ی مدت سرفه های شبانه زیاد داشت که 3 تا دکتر بردیم و همه بالاتفاق میگفتند عفونتی وجود نداره و ی عالمه دارو واسه آلرژی دادند و دادن داروها هیچ اثری نکرد....ولی من تشخیص خودم رو دادم و فهمیدم که آب دهانش میریزه به گلوش ...چون ریزش آب دهانش کم شده و باعث سرفه میشه...خلاصه ما که سر از کار این دکترها در نیاوردیم!!!!

به شدت به من وابسته شده، نمی دونم اقتضای سنشه؟...یعنی بهتر میشه؟....بذارمش مهد کودک تا وابستگیش کمتر بشه؟

وقتی هورمونهام بهم میریزه خیلی غیر قابل کنترل میشم...هر چند بعدش خیلی پشیمون میشم ولی چه فایده آخه؟!!!...نمیدونم آخه ما خانمها چرا اینطوری میشیم....گاهی میگم کاش تو اینجور مواقع ی شاخ وسط صورتم در می آوردم که کسی نزدیکم نشه و کاری بکارم نداشته باشه!!!...دلم میخواد تنها باشم اینجور مواقع.

شیرین کاریهاش خیلی زیاد تر شده...هر چی که یادم بود نوشتم دیگه یادم نمیاد...این چند وقت که کامپیوتر نداشتم در یک اقدام انتحاری یعنی انتحاری ها...خودم رو کشتم واقعا...یه ژاکت و کلاه خوشمل واسه پسرکم بافتم...متاسفانه سایت آپلود عکس ندارم...اگه کسی میدونه راهنماییم کنه عکسای جدید بذارم.

 اینم عکسهای جدید آرین:

لبخندش:

متانتش:

دقتش:

خوابیدنش:

ژاکت و کلاه بافت مامانش:

و این هم تیپش:

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت توسط مامان آرین| |

داشتم مستندی در مورد نظریه انیشتن و نظریات دانشمندان قبل از انیشتن را نگاه می کردم، برنامه از این قرار بود که در سال ۱۷۰۰ و خورده ای (سال دقیقش یادم نیست)، خانم دانشمندی و فیزیکدانی به نام امیلی تحقیقات بسیار جالبی در مورد فیزیک نیوتنی انجام داده بوده و کلیات فیزیک نیوتنی رو زیر سوال برده بوده، و بحث های زیادی در این زمینه با دانشمندان معاصر خودش داشته که کسی ایشون رو جدی نمی گرفته، خانم امیلی نظریه های بسیار جالبی در مورد فیزیک داشتند که در نوع خودش در زمان حیات ایشون بسیار جالب و قابل تامل بوده و بسیاری از نظریات این خانم بنیان گذاری برای نظریات انیشتن بوده است، خانم امیلی در سن حدود ۴۰ سالگی هنگام زایمان فرزند سومش از دنیا می ره و نظریاتش مهجور می مونه، و ۱۵ سال بعد یکی از دانشمندان هم دوره این خانم به برخی از نتایج ایشون میرسه و در یکی از کتابهای خود نامی از خانم امیلی می بره که اول ایشون این نظریات را داده بوده است ( حالا خوبه اینقدر انصاف را داشته و نگفته نظریات خودش بوده، خدا رحمتش کنه!!!!)، و در مورد خانم امیلی نوشته بوده که: " امیلی مرد بزرگی بوده و تنها گناهش زن بودنش بوده است"

راستش خیلی برام تامل بر انگیز بود این مستند، و خیلی متاسف شدم که خانمها اینقدر مهجور بوده و هستند، و اینکه تا به حال هیچ کس نمی دانست قبل از انیشتن خانم دانشمندی وجود داشته که متاسفانه مرگ زود رسش برای تولد فرزندش بهش اجازه نداد بیشتر پیش بره، و داشتم فکر میکردم برای یک خانم چقدر سخته که در دوران سخت بارداری و شیر دهی و افسردگی بعد از زایمان و بچه داری و بچه بزرگ کردن و همه این اوصاف بتونه به تحقیقاتش هم برسه و دانشمند بشه و چقدر بی انصافیه که خانمهای به این بزرگی در طول تاریخ اصلا شناخته نمی شوند، راستی شما چند تا خانم دانشمند به غیر از ماری کوری می شناسید؟، که البته شناخت ماری کوری هم احتمالا به دلیل همکاریش با همسرش پیر کوری بوده وگرنه ایشون هم شناخته نمیشد، خیلی متاسف شدم که انگار حتی تاریخ نظریات بزرگ و دانشمندان را هم مردها نوشته اند!!!! و هیچ نامی از زنان دانشمند به چشم نمی خورد!

خلاصه اینکه دلم واسه خانمها خیلی سوخت!!!، واسه خانمهایی این چنین که سختی زیادی کشیده اند و پشتکار زیادی داشته اند و برای اثبات خودشون بسیار زحمت کشیده اند، ولی....

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت توسط مامان آرین| |

Design By : Night Melody